ويژه ها
لحظه ای با شهدا ، فصل دوم شهید عباس بابائی



عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و نام، سخت گریزان بود. شاید اگر کسی با او برخورد می کرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد. زمانی که عباس فرمانده ی پایگاه اصفهان بود، یک روز، نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه از ما خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق واعطای اتومبیل به تهران بفرستیم.
در پایان نامه نیز قید شده بود که این هدیه از جانب حضرت امام است. عباس، نامه را که دید، سکوت کرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه کردیم و چون با روحیه ی او آشنا بودیم با تردید، نام او را جزء اسامی در لیست نوشتم و می دانستم که او اعتراض خواهد کرد. از آن جا که عباس، پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود، یک هفته طول کشید تا توانستیم فهرست اسامی را جهت امضا، به او عرضه کنیم.
ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از این که صحبت من تمام شود، رو به من کرد و با ناراحتی گفت:
- « برادر عزیز، این حق دیگران است نه من. »
گفتم: مگر شما بالاترین پرواز را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی کنید؟ مگر شما...
ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سکوت کردم و بی آنکه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط کشیدم و نام فرد دیگری از خلبانان را نوشت و لیست را امضاء کرد. در حالی که اتاق را ترک می کردم، با خود گفتم: ای کاش همه مثل او فکر می کردیم.

حدود سال های ۶۱ و ۶۲، زمانی که شهید بابایی فرمانده ی پایگاه اصفهان بود، یکی از پرسنل نقل می کرد:
- « در شب جمعه ای، به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم. در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید، آشناست. پس از پایان دعا که چراغ ها روشن شد، دیدم که حدسم درست بوده. کسی که دعای کمیل می خوانده است، سرهنگ بابایی است. خوشحال شدم وجلو رفتم. سلام کردم و گفتم:
- جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاء الله.
اطرافیان با شنیدن کلمه ی سرهنگ، به شهید بابایی نگاه کردند. بعد از احوال پرسی که با هم کردیم، از چهره ی او دریافتم که ناراحت است. وقتی علت را جویا شدم، پاسخ دادند:
- « کاش واژه ی سرهنگ را نمی گفتی... »
فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه، بابایی را نمی شناخته و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادی به آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است. پس از این ماجرا، او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند، زیرا همیشه دوست می داشت تا ناشناس بماند. »

همراه با تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم. به نزدیکی های قرارگاه که رسیدیم در پیچ وخم کوه ها، در صد قدمی، دژبانی ایستاده بود. بابایی به من گفت:
- « حسن جان! ببین این دژبان ها برای چه در این جا ایستاده اند؟ »
من نزدیک آن ها رسیدم، شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم:
- برادر، برای چه ایستاده اید؟
دژبان گفت: « گفته اند که تیمساری به نام بابایی می آید. دو ساعت است که ما را در اینجا میخ کرده اند. تا حالا هم نیامده و حال ما را گرفته. »
تیمسار با شنیدن صحبت های سرباز دژبان خیلی ناراحت شد. رو کرد به دژبان و گفت:
- « برادر! فرمانده ات گفته اینجا بایستید؟ »
دژبان گفت: « آره دیگه. تو نمیری در این آفتاب کلی ما را علاف کرده اند. ضد انقلاب ها هم اگر وقت گیر بیاورند سر ما را می بُرند. اصلاً این ها بی خیال بی خیال اند. ما را الکی در این جا کاشته اند. »
عباس گفت: « برادر! از قول من به فرمانده ات بگو که به فرمانده اش بگوید: بابایی آمد، خجالت کشید و برگشت. »
سپس رو به من کرد و در حالی که عصبانی به نظر می رسید، گفت: «حسن! دور بزن برگردیم. »
با دیدن این صحنه احساس عجیبی به من دست داد. احساس کردم که گویا علی علیه السلام در آستانه ی شهر انبار است و کسانی را که در استقبال او، به تعظیم ایستاده اند نکوهش می کند.

روزی به همراه شهید بابایی جهت انجام کاری به انبار مارون یک رفتیم. من با سر و وضعی آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابایی مثل همیشه در لباس ساده ی بسیجی. حاج آقا صادق پور که پدر شهید بود و در لباس بسیجی داوطلبانه در قرارگاه رعد به عنوان انبار دار خدمت می کرد، مرا می شناخت. ولی بابایی را تا آن روز ندیده بود. به بابایی گفت: «من نوکر هرچه بسیجیه هستم. »
سپس رو کرد به من و گفت: « به قیافه اش نگاه کن، اصلاً نور از چهره اش می بارد! »
حاج آقا صادق پور تکیه کلامی داشت که هر وقت کسی چیزی می خواست و در انبار موجود نبود، به آن شخص می گفت: «برایت می خرم. »
به همین خاطر از بابایی پرسید: « چیزی می خواهی برایت بخرم؟ »
بابایی لبخندی زد وگفت: « خیلی ممنون. چیزی لازم ندارم. »
صادق پور دست کرد در جیبش چند تا شکلات بیرون آورد و با اصرار به بابایی داد. سپس دستی به سر و صورت او کشید و رو به من کرد و گفت: «شما ارتشی ها بیایید این بسیجی ها را ببینید و هدایت شوید. از این ها طرز لباس پوشیدن را یاد بگیرید. »
من بر گشتم و به صادق پور گفتم: « اتفاقاً ایشان ارتشی هستند. »
بابایی نگاهی معنی دار به من کرد و گویا می خواست بگوید که مرا معرفی نکن. من هم دیگر چیزی نگفتم.
صادق پور کاری برایش پیش آمد، خداحافظی کرد و رفت. چند روزی از این ماجرا گذشته بود که من دوباره صادق پور را دیدم و گفتم: هیچ می دانی کسی که آن روز با او شوخی کردی، که بود؟ او سرهنگ بابایی معاونت عملیات نیروی هوایی و فرمانده ی قرارگاه رعد بود.
صادق پور با شنیدن حرف من، محکم به پیشانی اش زد و گفت: « والله، در بین شما ارتشی ها از همه متمایزتر است. »
بعد، از من پرسید: « آن روز حرف بدی که به ایشان نزدم؟ »
به شوخی گفتم: به هر حال هر چه بوده، گذشته.
بعدها روزی او بابایی را دیده بود و نسبت به برخورد آن روزش عذر خواهی کرده بود. سرهنگ بابایی از این فهمیده بود، من ایشان را به صادق پور معرفی کرده ام، از من دلگیر شده بود و به من گفت: « شما چرا معرفی کردی؟ کاش می گذاشتی ایشان مرا به عنوان همان بسیجی بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگی را که در برخورد با یک بسیجی داشت، دیگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم یک بسیجی نگاه کند. »سپس از من خواست تا دیگر، جایی او را معرفی نکنم.

در قرارگاه رعد یک سالن جهت استراحت برادران بسیجی اختصاص داده بودند که تا قبل از حرکت و آماده شدن اتوبوس ها در آن سالن استراحت کنند و پذیرایی مختصری از آنها به عمل بیاید. شهید بابایی بیشتر وقت ها به منظور هماهنگی برای عملیات های برون مرزی به قرارگاه می آمد و اگر پرواز داشت، تا آماده شدن هواپیما بی کار نمی نشست و از بسیجی ها و مجروحین جنگی پذیرایی و یا به مکانیسین های هواپیما کمک می کرد. یک روز عده ای از برادران بسیجی با دو فروند هواپیما
C -۱۳۰ به پایگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد دیدن یکی از اقوامم می خواستم به داخل سالن بروم که شهید بابایی را با لباس بسیجی و یک سینی پر از چای در دست دیدم. به او سلام کردم و خواستم چای را از دست ایشان بگیرم.
ولی او گفت:
- « من نوکر بسیجی ها هستم و افتخار می کنم که در خدمت آنها باشم. »
وقتی به داخل سالن رفتم. دیدم بسیجی ها با مسئولین خود گرداگرد هم نشسته اند. شهید بابایی سینی چای را در مقابل آنها چرخاند و بسیجی ها گمان می کردند که او کارگر خدماتی قرارگاه است. استکان های چای که در سینی بود، تمام شد و شهید بابایی دریافت که به یکی از برادران چای تعارف نکرده است. به همین خاطر، آن شخص که فراموش شده بود، برخاست و در حالی که خشمگین به نظر می رسید، با تندی به او اعتراض کرد وگفت: « چرا جلوی من چای نگرفتی؟ »
شهید بابایی با لحنی بسیار مؤدبانه دستی به سر او کشید و گفت:
- « برادرجان! ببخشید متوجه نشدم. همین الان می روم و برایتان چای می آورم. »
آن بسیجی که فردی کم حوصله بود، شهید بابایی را هل داد. در نتیجه تعادلش به هم خورد و چند قدمی به عقب رفت، ولی خودش را کنترل کرد و با عذرخواهی دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. مسئولین که خود تماشاگر صحنه بودند، ظاهراً شهید بابایی را شناختند. بی درنگ آن بسیجی را به بیرون از سالن دعوت کردند و در حالی که صدای اعتراض آن ها به گوش می رسید، گفتند:
- « برادر! شما که به عنوان یک رزمنده وایثارگر جهت اعزام به منطقه به اینجا آمده ای، باید صبر وحوصله ات بیش از این ها باشد. نباید به خاطر یک استکان چای این گونه معترض شوی. آیا می دانی او چه کسی بود؟ اوسرهنگ بابایی معاون عملیاتی نیروی هوایی بود. »
در همین حین، شهید بابایی با سینی چای به داخل سالن آمد. به اطراف نگاه کرد و دریافت که آن بسیجی درداخل سالن نیست. بیرون رفت و وقتی صدای مسئولین را شنید که آن بسیجی را سرزنش می کنند، نزد آنان رفت و گفت:
- « چرا او را مؤاخذه می کنید؟ اگر او به من توهین کرده، هیچ اشکالی ندارد. »
سپس خیلی محترمانه و درحالی که لبخند بر لب داشت، چای را به برادر بسیجی تعارف کرد. بسیجی که از برخورد شهید بابایی شرمنده به نظر می رسید، درحالی که سرش به پایین بود، عذرخواهی کرد و گفت:
- « مرا ببخشید. شما را نشناختم. »
شهید بابایی دوباره دستی بر سر و روی آن بسیجی کشید و گفت: « برادر! هیچ عیبی ندارد. من نوکر شما بسیجی ها هستم. » (۱)

پی نوشت :

۱- پرواز تا بی نهایت، صص ۲۲۱- ۲۲۰ و ۲۱۳ و ۱۸۹- ۱۸۸ و ۱۶۷- ۱۶۶ و ۱۳۱ و ۱۲۷ و ۷.
منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، (۱۳۹۰)، سیره شهدای دفاع مقدس (۲۱) تواضع و فروتنی، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول

 
امتیاز دهی