ويژه ها
لحظه ای با شهدا ، فصل اول شهید صیاد شیرازی


به مناسبت هفته دفاع مقدس، بنا داریم برخی نکته های شنیدنی از زندگی سرداران شهید دفاع مقدس را بازخوانی کنیم. نکته هایی که شاید منتشر نشده نباشند اما کمتر به آن ها توجه شده است و نه تنها نمونه هایی هستند از روحیات متفاوت فرماندهان دفاع مقدس، با فرماندهان دیگر در جنگ های دیگر دنیا و نیروهای مسلح ممالک دیگر، بلکه با تصورات رایج از آنان در میان عموم مردم خودمان هم چندان قرابتی ندارند. برای شروع هم روی یک فرمانده ارتشی دست می گذاریم. امیر سرلشکر "علی صیاد شیرازی". او در طول سال های دفاع مقدس، فرماندهی نیروی زمینی  ارتش جمهوری اسلامی را بر عهده داشت و پس از آن نیز تا زمان شهادتش به دست گروهک تروریستی منافقین خلق، وظایف خطیری را در ارتش و ستاد کل نیروهای مسلح بر عهده گرفت.
و اما نکته کلیدی مورد نظر در این مطلب:
سرلشگر "علی صیاد شیرازی" یک افسر ارتشی بود که 9 سال از 32 سال خدمت نظامی خود را در سالهای حاکمیت طاغوت سپری کرد. نیروهای ارتش، حتی امروز هم در افکار عمومی مردم ایران، تنها نسبت به مرزداری و صیانت از تمامیت ارضی کشور منعهد شناخته می شوند. نام ارتش، معمولا با ملی گرایی و وطن پرستی، فارق از اعتقادات مذهبی و آرمانی گره خورده است و در مقابل، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، حوزه های جدیدی در چارچوب وظایفِ مسلحانه نظامِ سیاسی برخاسته از انقلاب تعریف شد که  از مرزهای جغرافیایی فراتر می رفت. این حوزه ها که به پاسداری از اصول اعتقادی برخاسته از انقلاب اسلامی بازمیگردد، عموما با نام سپاه و بسیج گره خورده اند و در حقیقت، محدودیت های سنتی مرزی و ملی برای این تشکل های نظامی که در بستر اعتقادات بنیادی اسلامی و شیعی شکل گرفته اند، متصور نیست. خوانندگان این مطلب قطعا اذعان می کنند که تا به حال خاطره ای درباره فعالیت های نیروهای ارتش در خارج از کشور نشنیده یا نخوانده اند یا حداقل کمتر با نمونه هایی از این دست برخورد نموده اند. اما حقیقت آن است که این تصور عمومی، درباره ارتش صحت ندارد. ارتش پس از انقلاب اسلامی، افسران و فرماندهانی را به خود دید که از همتایان پاسدارِ خود در حوزه تعلقات به نهضت جهانی اسلام، چیزی کم نداشتند و امروزه عمده فرماندهان ارتش، صادقانه خود را نسبت به فعالیت در حوزه نهضت جهانی اسلام متعهد می دانند و صد البته این روحیه، توسط سردارانی چون "علی صیاد شیرازی" در "ارتش جمهوری اسلامی" ایجاد شده است. ممکن است برخی، این فرضیه را تایید نکنند اما خواندن خاطره زیر که راوی آن، امیر "آراسته" است، شاید برای آنان هم روشنگر باشد:

سال ۱۳۶۴، جناب "صیاد" به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش، در معیت رییس جمهور وقت، عازم لبنان شدند. من هم در خدمت ایشان بودم. رفتیم سوریه، الجزایر و لیبی. مذاکرات انجام شدند. بعد از آخرین جلسه، جناب "صیاد" از رییس جمهور پرسیدند: "آقا! من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ " ایشان فرمودند"خیر ". ایشان بلافاصله برنامه‌ریزی کرد که به ملاقات ژنرال "مصطفی طلاس" برود. این ژنرال، وزیر دفاع وقت سوریه و از علاقمند به حضرت امام بود. ژنرال "طلاس" ما را به منزلش برد و یک تخته قالیچه ابریشمی بافت اصفهان را نشانمان داد که می گفت بافت اصفهان است و تصویری از امام روی آن بافته شده بود. ایشان اشعاری از حافظ و مولوی را به فارسی حفظ کرده بود و برای ما خواند. البته فارسی اش روان نبود! کتابی هم در باره امام خمینی نوشته بود به نام "قبض نور من الامام " یعنی شعله‌ای از نور امام. "صیاد شیرازی" به ژنرال طلاس گفت که می‌خواهد به جنوب لبنان برود. آقای "طلاس" گفت: "نه! انجا امن نیست. اسرائیل مرتب به آنجا حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند. الان هم می‌داند شما در سوریه هستید و من حاضر نیستم شما را که میهمان آقای حافظ اسد هستید، ببرم آنجا و خدای ناخواسته آسیبی ببینید ". از شهید صیاد اصرار و از ایشان امتناع. بعد گفت: "شما دو سه روزی آمده‌اید به سوریه و دمشق، اینجا تفریح کنید و حالا که در جنگ نیستید، بگذارید دو سه روزی در آسایش باشید. بروید زیارت ". "صیاد" گفت: "زیارت رفتیم ". "طلاس" گفت: "بروید بگردید، سوغاتی تهیه کنید. من هم سفارش می‌کنم شما را به جاهای دیدنی ببرند ".
جناب "صیاد" گفت: "همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌های بسیج و همرزمانم در سپاه پاسداران و سایر نیروهای مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئیس جمهورم به این سفر آمده‌ام و الان هم کار سیاسی من تمام شده است. به قول شما باید بگردیم و برویم تفریح یا اینکه برگردیم کشورمان.کشور من هم در حال جنگ است . اگر همین حالا خداوند عمر مرا به پایان ببرد و جان مرا بگیرد و از این دنیا ببرد، باید بگویم در حال انجام دادن چه کاری بودم؟ زمانی که دوستان و فرزندان من می‌جنگند، بگویم من در حال تفریح در دمشق بودم؟ پاسخی برای خدا ندارم. حالا که نمی‌توانم در آنجا بجنگم، دوست دارم اینجا بین رزمندگان شما حضور پیدا کنم تا اگر لحظه‌ای دیگر در این دنیا نبودم، در لحظه مرگ پاسخی برای حضرت حق داشته باشم ". ژنرال طلاس گفت: "نمی‌گذارم شما به جنوب لبنان بروید، ولی با توجه به اصرار شما می‌گویم بروید به بعلبک. یک اردوگاه آموزشی در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. بروید از آنجا بازدید کنید ".
یک تیپ ورزیده به عنوان تأمین مسیر و یک گروهان هم برای حفاظت ما انتخاب شدند. یک سرلشکر سوری هم بنا بود همراه ما باشد و راهنمای  مسیر باشد.  وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، "صیاد شیرازی" سرلشکر سوری را خواست و گفت: "طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک شهید یا مسجد برسیم و نماز اول وقت بخوانیم ". خلاصه راه افتادم و با هدایت سرلشکر سوری، برای نماز صبح رسیدیم به منزل پیرمردی از شیعیان اطراف بعلبک. پنج نفر از اعضای خانواده این پیرمرد شهید شده بودند.ایشان استقبال گرمی از ما کردند و بعد از نماز سفره صبحانه ای از  نان، کره و پنیر محلی مهیا نمودند. هنگام صرف صبحانه، من دیدم توجه این پیرمرد یکسره به "صیاد شیرازی" است. من کنار "صیاد" نشسته بودم و با نگا های پیرمرد، خوردن صبحانه برای من هم مشکل شده بود. چشم از او برنمی‌دشت. بعد از صبحانه "صیاد" به پیرمرد گفت: "چه شده پدر؟ سئوالی دارید؟ کاری دارید؟ مشکلی هست؟ " ایشان گفت: "نه! " صیاد گفت: "آخر خیلی حواستان به من است ". پیرمرد لبنانی گفت: " فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، چون به شما که نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این امام نیست، این سرهنگ صیاد شیرازی است؛ باز پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم، دوباره تصویر امام را می‌بینم. من به جای صیاد شیرازی، امام را دارم می‌بینم ". حرفی برای گفتن نداشتیم.
وقت خداحافظی، پیرمرد دستش را کشید روی پوتین "صیاد شیرازی" و با خاک آن صورتش را مسح کرد و بعد کف دست خودش را بوسید. جناب صیاد" به شدت منقلب شد و با لحنی لرزان گفت: "چرا این کار را با من می‌کنید؟ " و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار آن را بوسید. بعد هم ادامه داد:"شما خودت پدر پنج شهید هستی. چرا این کار را با من کردی؟" پیرمرد گفت" من نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران به امام گویید که گرچه لایق نبودم و نتوانستم بیایم دستبوس شما، ولی پای سربازتان را بوسیدم "
جناب "صیاد" هم بار دیگر دست ایشان را بوسید و حرکت کردیم. با خودروی لندرور، سفر سختی بود خصوصا این که جناب "صیاد" هنوز جراحت‌هایش کاملا بهبود نیافته بود و حسابی اذیت می‌ شد.
در محل استقرارمان، من و جناب"صیاد" در یک سوئیت اسکان داشتیم. پاسی از شب گذشته، وضو گرفتیم و دو رکعت نماز خواندیم و من اجازه گرفتم و سر گذاشتم برای خواب اما ایشان ایستاد به نماز خواندن. بعد از یک ساعتی که بیدار شدم، دیدم هنوز مشغول نماز است. ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود. دوباره یک چرتی زدم و بیدار شدم. دیدم عبادتش ادامه دارد. مطمئن بودم نماز شب نمی خواند چون جناب "صیاد" همیشه یک ساعت قبل از اذان صبح بیدار می شد برای نماز شب و هنوز تا آن ساعت خیلی مانده بود. حدس زدم که موضوعی هست و کنجکاو شدم. بلند شدم و تا خواستم بپرسم :"چرا استراحت نکردی؟ " به سجده رفت. متوجه شدم به شدت هم گریه می‌کند. گریه‌اش که تمام شد، سریع رفتم روبه رویش، پشت به قبله نشستم و گفتم: "جناب سرهنگ! شما هنوز نماز شبت را شروع نکردی. باید برای من بگویی چرا این قدر سجده طولانی داشتی و این قدر گریه می‌کردی؟ " ایشان با حجب خاص خودش گفت: "آقا برو بگیر استراحت کن یا برو نماز بخوان. دست از سر ما بردار" اما من به دلم افتاده بود که باید حکمت این حالِ جناب "صیاد" را متوجه بشوم. آن قدر اصرار کردم تا دوباره اشک بر صورتش روان شد و با همان وضع گفت: "آقای آراسته! دیدی آن پدرِ شهید لبنانی با من چه کرد؟ من تاحالا فکر می‌کردم که فقط در مملکت خودم، مدیون مردم خودم و انقلاب اسلامی هستم. امروز فهمیدم که من نه تنها مدیون مردم خودم هستم، بلکه هرجایی در این دنیا مظلوم و شیعه و مسلمانی هست، مدیونش هستم. هرجا کسی علیه ظلم می‌جنگد، من به آن مظلوم مدیونم و باید در آن جا حضور داشته باشم. هر مظلومی که دارد می‌جنگد، من به او مدیونم. گریه من استغفار به درگاه حضرت حق بود. گریه‌ام از این است که من در کشور خودم طوری که مقبول ذات خداوند باشد، قادر به انجام تکالیفم نیستم. چگونه می‌توانم در جاهای دیگر انجام وظیفه کنم. من که توان و امکانش را ندارم، هرجایی که جنگی هست حضور پیدا کنم و هرجایی که مظلومی هست، دینم را به او ادا کنم، چاره‌ای غیر از استغفار به درگاه خدا ندارم. کار من امشب استغفار بود که خدایا مرا ببخش. من از انجام وظیفه‌ام در جمهوری اسلامی عاجزم، چگونه می‌توانم در جاهای دیگر دینم را ادا کنم؟ "
این گفت و گویی بود که بین من و شهید صیاد که فقط خداگواه آن است، ردوبدل شد.
شادی روح آن امیر سرفراز، صلوات
منبع مشرق نیوز

 
امتیاز دهی
 
 

بيشتر
بازديدها
تعداد بازديد اين صفحه: 118788
تعداد بازديد کنندگان سايت: 53354161 تعداد بازديد زيرپورتال: 346269 اين زيرپورتال امروز: 100 سایت در امروز: 265 اين صفحه امروز: 19